حمد الله مستوفى قزوينى
232
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
نوشتند منشور پيشِ سپاه * كه : « شد بدر با ما دگرگون به راه سپه بايد از وى جدايى كند * به چون « 1 » او كسى بىوفايى كند » 20 سپه بازگشتند از اين ز آن امير * بماند او و خاصانِ او ناگزير نوشتند حكمِ دگر پيشِ او * كه : « تنها بيا و بهانه مجو كه ما در گذشته ز كرده گناه * كنيمت چنان هم اميرِ سپاه « 2 » » بخورد اين دم « 3 » از مهتر و شد به راه * فرستاد دستور و كردش تباه به نيرنگ دستور آن نامدار * بر اينگونه بر باد شد خوارخوار فتنهء زكرويهء قرمطى و پسرانش و قلعشان 25 به كوفه يكى مرد زكرويه نام * همى دعوت شيعه كردى مدام به آلِ على خلق را خواندى * سخن از كلام و خبر راندى به پيكار عبّاسيان همچنين * دل مردمان دادى از روى كين هر آن كو خريدى سخن ز او در آن * ز اسلام داديش آنگه كران به كار اباحت كشيدى سخن * بر او گرد گشتند از اين مرد و زن 30 گروه تميم و اسد بود و طى « 4 » * كلاب و ربيعه شده يار وى در آن بوموبر شد قوى كارشان * بُد از قرمطى زشت گفتارشان دو پورش حسين بود و يحيى به نام « 5 » * فرستادشان سوى اقليم شام برادرش نصر معلّم همان * به حكمش سوى بصره شد آن زمان دو فرزند زكرويه در ملك شام * به سيّد شمردند خود را مدام 35 ز پشت سماعيل جعفرنژاد * به هر جاى بر خلق كردند ياد بگفتند : « زكرويه داعى ماست * شدن ياور ما رضاى خداست به گفتارِ ما كرد بايد نگاه * به پيدا و پنهان به حكم إله
--> ( 1 ) ( ب 19 ) ( دوم ) . سب : نه جون . ( 2 ) ( ب 22 ) ( دوم ) . سب : امين سپاه . ( 3 ) ( ب 23 ) . دم خوردن از كسى - فريب او را خوردن . ( 4 ) ( ب 30 ) . گروه تميم واسد و طى از قبايل بدوى بودند ( ترجمهء تاريخ طبرى ، ج 25 ، ص 6722 ) . ( 5 ) ( ب 32 ) . سب : جنين بود يحيى بنام . « حسين و يحيى پسران زكرويه بودند كه يحيى كنيهء ابو القاسم داشت و او را شيخ لقب دادند » . ( ترجمهء تارخى طبرى ، ج 15 ، ص 6722 ) .